سلام رفقا
قبل از اين كه بخوام نتيجه گيري پست قبلي رو بنويسم
دوست داشتم با هم ديگه فكر كنيم و هممون انصافا بگيم چه تفكري نسبت به آقا داريم
مثلا اصلا ارتباطت با آقا چطوره؟
يا به قول رفيقي امام زمون رو «سوپر من» یا «بت منی» جدید از نوع اسلامی اش ميدوني
يا نه مثل بعضي ها يا شايد خيلي ها فكر ميكني آقا مياد و خون به پا ميكنه
اصلا راست و حسيني بگيم دوست داريم آقا بياد يا نه؟
مثلا كاري برا فرج ميكنيم؟
اصلا اين چرا!
باور كردي كه مياد يا نه برات شده مثل يه افسانه
تا چه حد به آقا نزديك و چقدر ازش دوري؟
اصلا در طول روز با هاش حرف ميزني؟يانه كاري به كاريش نداري
خلاصه بگم دوستانه بگو چه تصوري از امامت تو كنج خيالت هست؟
بگو...
ترديد نكن
شايد بشه نتیجه ای گرفت
اصلا برا اينكه نگي ميخواد از زير دهنمون حرف بكشه ولي خودش چیزی نميگه
خودم شروع ميكنم
آشنایی جدی من با آقا به ده سال پیش برمیگرده
اون موقع من بچه بودم
نمیدونم چطور شد که تو این دنیا پر واهمه چنین دوستی پیدا کردم
فقط اینو میدونم که لطف مادرش زهرا بود
تو عالم بچگی برا آقا دلنوشته و نامه مینوشتم
تمام نمره ها مو برا آقا میگفتم
الان که میخونمشون خندم میگیره
وقتی که به الانم نگاه میکنم میبینم چقدر بدم
چه دوست خوبی داشتم و چه نمکها که خوردم نمکدونها شکسته ام
ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم الان حال من باید بدتر می بود
ولی به لطف ارباب و به عشق ناقصم به آقا تونستم از خیلی گنا ها بگذرم
به آقا میگم اگه نداشتمش چه حال زاری داشتم
آقا خیلی بهم نزدیکه ولی وقتی میخوام بهش برسم انگار فرسنگها بین ما فاصله است
هرچی میدوم برای رسیدن به لقائش انگار سراب است و سراب... ودیگر هیچ
باورم شده که میاد ولی میترسم انتظار برام بشه یه عادت
راستش رو بگم خسته ام
از خودم خسته ام
یا شاید از این سراب نرسیدن
نمیدونم بین من و او چند رود گل آلود پرگریه میگذرد که از این دامنه تا آن دامنه که آقاست هیچ پلی از اتصال دل نمیبینم
رفقا دیگه نمیتونم چیزی بگم
بسم الله
هر چه دل تنگت میخواهد بگو